ميرزا شمس بخارايى

139

تاريخ بخارا ، خوقند و كاشغر ، بخارايى

به همچنين هديه‌هاى خوب به جهت ايشان نقيب فرستاد . پس من رو به راه نهادم تا خود را به اردوى شاه مراد رسانيدم و از آمدن خود ، ايشان نقيب را آگاهى فرستادم ؛ مرا نزد خود خواند ، با كمال خوش خلقى پذيراييم نمود ؛ جوانى بود كه بيست و پنج مرحلهء زندگانى پيموده ، با حسن گفتار و رفتار نيكو ، ريش كمى داشت . پس از آنكه نامهء ممش خان را به دو سپردم از مضمون آگاهى يافته كمال احترمم نموده از حالات خان پرسش نمود كه چرا خودش نيامده ؟ جواب گفتم : به واسطهء بيم و خوفى كه از شاه مراد داشت ، جرأت ننمود و اينك مرا به حضور شما فرستاده كه شفاعت او را از شاه مراد نموده باشيد . جواب گفت : دغدغه به خاطر « 1 » مدار كه امور تو را بر وفق دلخواه وى و شما خواهم نمود . پس برخاسته « 2 » مرا اجازهء راحت و خواب داد . هر كس در سرا پردهء او بود بيرون رفت و من لختى بياسودم . چون يكى دو ساعت گذشت ، برخاستم ، « 3 » يك دست از جامه‌هاى فاخر به جهت من آماده نموده بودند . پس خلعت ايشان نقيب را بر تن آراستم . بعد از لحظه‌اى نقيب وارد گرديد . طعام و خوردنى حاضر نمودند . ايشان و من با چند تن ديگر صرف غذا نموديم . پس از آن هم به چادر وسيع بزرگى كه با پنج ديرك بر سر پا شده بود رفتيم . نماز ظهر را در آنجا به جماعت ادا نموديم و دوباره به همان پوش اوّل مراجعت كرده ، چاى آوردند . در يك پيالهء طلا كه به دانه‌هاى جواهرات مرصّع بود به جهت ايشان نقيب ، و در پيالهء نقره‌اى زرنشان به جهت من چاى آوردند . در بين صرف چاى خبر دادند كه ايلخى صوفى كه از اكابر علما به حساب بود به ملاقات ايشان نقيب مىآيد و صوفى در همان بين وارد گرديد . پس چاى به جهت او آوردند . نقيب چاى را به دست خود به وى تقديم كرد و احترام زياد دربارهء او مىنمود . پس بعد از ساعتى ، يكى از پيشخدمتان شاه مراد وارد گرديده با كمال ادب به نقيب عرض كرد كه شاه مراد شما را با مهمانان شما احضار نموده است . ايشان نقيب برخاسته « 4 » با

--> ( 1 ) . اساس : خواطر . ( 2 ) . اساس : خواسته . ( 3 ) . اساس : خواستم . ( 4 ) . اساس : خواسته .